تحویل خانه جدید

امروز دوتایی رفتیم خانه جدید را تحویل گرفتیم ، در راه رفت کمی صحبت کردیم ...

رسیدیم و رضا خانه را تحویل داد و من شروع کردم به چک کردن تمام وسایل خانه و ایرادات را تک به تک به رضا گفتم ...

in and out

در راه برگشت صحبتها را ادامه دادیم و امروز سالگرد ازدواج مان بود ...

بالاخره با هم به توافق پس گرفتن دادخواست رسیدیم ...

یوگا - رفت

برگه های طلاق

دیروز داشتم رانندگی میکردم که برگه های طلاق برایم ایمیل شد ، و یک پیغام برایم آمد که من شاهرخ هستم ...

که امروز هم با صدای جیغ مادرش که تو کجا هستی بیدار شدم ، و درب اتاق من را زد و گفت دم درب با تو کار دارند

که برگه ها را یه مامور به من داد و رفت .

ترس

یادمه یه روز ازم پرسید از چی میترسی؟ منم گفتم ترس !!!

چی هست اصلا !!!!

می دونید چرا ترس رو نشناختم؟!

چون ما قوی ترین تیم دو نفره ی جهان بودیم.

وقتی با هم بودیم هیچ چیزی نمی تونست ترسناک باشه....

هیچ مشکلی انقدر غول نبود که نتونیم شکستش بدیم آینده یک رویای شیرین بود نه یک کابوس ترسناک

اما بازی های زندگی، بیماری و مشکلات و غمها و سوزها ، تیم دو نفره رو از هم جدا کرد

ترسو شدم...

دیگه از دوست داشتن

از دوست داشته شدن

از خنده های ته دل

از هر چیزی که معنی حقیقی زندگی بود ترسیدم

چون روزگار بهم ثابت کرده بود هر چی رو که دوست دارم

غارت می کنه...

می دونید آدم هر چی بزرگتر میشه جنس ترسش هم عوض

میشه...

اگه زمان به عقب بر میگشت و دوباره ازم می پرسید

از چی میترسی؟

می گفتم تنهایی...

آدما هر چی بزرگتر میشن تنهائیشون ترسناک تر میشه …

سه

سکوت

من به این نتیجه رسیدم ، بهترین کاری که میتوانم در حق خودم بکنم اینکه ، نزدیکان یا ادمهایی که نمیخوان پشت من و پیش من و همراه و همدلم باشن اجازه دهم بروند ، نه دنبالشون برم نه التماس کنم ، میگذارم درد بکشم و بالاخره روزی درمان خواهم شد و تکه های من همدیگر را پیدا خواهند کرد ، این درد را با جون و دل پذیرا هستم ، وقتی من کسی رو مجبور نکنم که منو انتخاب کنه ، فضا رو برای کسی که برای من هست باز خواهم کرد ، اجازه خواهم داد روابط من مسیر جریان خودش رو پیدا کنه ، من میخواهم با رها کردن به مسیر و انتخاب تو احترام بگذارم و همچنین به مسیر خودم ، به آدمهای زندگیم که در زمان مناسب میان اعتماد خواهم کرد ، و تمرکزم را بر روی خودم و رشد دادن روابطی خواهم گذاشت که دو طرفه باشه ، در اینصورت دارم ارتباطی را پرورش میدهم که حامی من است و به من ارزش خواهد داد ، و به یاد خواهم سپرد که هر پایانی یک شروع دوباره است ، تغییر رو با کمال میل قبول خواهم کرد ، و ایمان راسخ دارم به مسیر پیش روی خودم ، با کمال میل تغییر را قبول میکنم و مسیر را برای روابط عمیق تر و بهتر در آینده هموار خواهم کرد ، و باید اگر اشتباه کردم یا هر دلیل دیگری قبول کنم که باید هزینه اشتباهم یا هزینه انتخابم را فقط و فقط خودم بپردازم ،

درود

امروز خیلی حرف داشتم برای گفتن ، ولی مدلی که شروع کردی با من صحبت کردن ، منو یاد بیمارستان انداخت که لال شده بودم ، من زمانی اون لال شدنم را پذیرفتم که دیگه فهمیدم اون انتخاب مینو بوده و من باید بهش احترام بگذارم ، و الان این هم انتخاب تو هست و من نمیتونم هیچ تاثیری روی انتخابت بگذارم ، و فقط میدونم من هیچ وقت در این زندگی درست خوانش نشدم ، و دیده نشدم ، و هیچ وقت از من نپرسیدی علی چه مرگت هست علی ما هستیم اگه هیچ کس نیست … من فقط توی این زندگی با پذیرفتن خودم رو اروم کردم ، توان هر کس قبمت هر کس معیار هر کس انتخاب هر کس اسایش و امنیت هر کس هر مدلی هست فهمیدم به من مقدم و باید بپذیرم ، وقتی چند ماه پیش اومدی ایران ، اشاره به این کردی تو جدا میخوابیدی ، حتی حتی یک شب نیومدی از من بپرسی علی برام تعریف کن … چی بهت گذشته … فقط به فکر کارهای خودت بودی و بعد هم برگردی بری … من در حقیقت از زمانی که تو انتخابت مادرت بود با من فاصله گرفتی و دیگه اهمیتی درواقع بودن یا نبودنم برات نداشت … خلاصه بگذریم از این حرفها که موضوع الان من فعلا دکتر هست که تو اننخاب کردی و میخوام با اون دکتر صحبت کنم ، و توجیح بشم این چه علمی بوده که اون داره و بدون حضور من در جلسات یک همچین راهنمایی رو کرده و اصلا هیچ یک از حرفهای منو گوش نکرده … و قطعا اگر اشتباه کرده باشه باید هزینه اشتباه خودش رو بده که در این حد جسارت داشته که این چنین به زندگی ادمها و ارزوهاشون و تمناهاشون برای زندگی ورود کنه و بدون حضور جلسه سه نفره هدایت و همایت از قطع یک رابطه ایی رو کلید بزنه که آبستن هزاران امید و آرزو با یک فرزند هست ، قطعا در مورد مناسب یک تصمیم بالغانه برای ایشون میگیرم ،

چون من یک سال هست که زیر نظر دکتر هستم و اصلا ، هدایت و راهنمایی که از دکتر و علم داشتم با نظر ایشون خیلی متفاوت هست … ، و همیشه به سمت یک تصمیم خواستم برم تازه تصمیم من ول کردن اینجا و خالی کردن پشت پدرم دراین جنگ و دعواها و دادگاهها بوده و خسته شدام خودم و بریدم ، فقط به من گفتن باید دو نفر شما باشید توی جلسه و باید با هم تصمیم بگیرید که در این شرایط اگر اون در تصمیم دخیل نباشه بازخورد درستی نخواهد داشت ، و چون هیچ خیانتی طرفین به هم نکردن و فقط وظیفه ای که الان دارن بهش میپردازن باعث سردی و یا کدورت رابطه شده … و به وظیفه خودشون در قبال هم کم توجهی میکنن … و علتش عدم آگاهی تون هست که در سنین کمتر روی خودتون و آگاهیتون کار نکردین ، من با دکتر بالغ بر ۶۰ جلسه درمانی داشتم که به من گفته شما دو نفر نمونه یک زوج سخت کوش و هدفمند هستید و فقط با کمی احترام به مشکلات فردی و مشکلات انتقال کلام به یکدیگر درست نپرداختید و اون بخش شما احتیاج به تکامل و آگاهی بیشتر داره که جلساتی حضوری داره که من که الان بعلت دوری صلاح نمیدونم و هر زمان در کنار هم بودید به طور جدی به این مسئله میپردازیم .

در درجه دوم من انتظار دارم همان جور که من به انتخاب تو تا به امروز احترام گذاشتم و حتی در این حجم از گرفتاری که دارم باز عدم همدلی و همراهی تو رو پذیرفتم ، تو‌هم به انتخاب من جامع عمل بپوشونی ، همونجور بهش بالغانه احترام بگذاری . چون اصلا استایل من حرکتها و رفتارهای غلیظ نیست ، به موضوع به طور کامل فکر میکنم و مشورت میگیرم و نتیجه رو به عرضت میرسونم ، مجدد تاکید میکنم ، امیدوارم تو هم به انتخاب من احترام بگذاری . لطفا تلفن تماس دکتر رو برای من ارسال کن

پایان

هنوز نمیدانم ، فکر میکنم خواب بود ، نمیدانستم چه بگویم ، نمیدانم بدپن او چگونه است ...

نمیدانم نمیدانم

چه شد ، من کجا بودم ، او کجا بود ، به یک باره دیگر نمیخواهد باشد

تمام فرارها به ذوق دیداره

کسی که منتظر نداره ذوق فرار هم نداره

ذوق بیرون زدن هم نداره

من به شخصه تا مقصد خوش آهنگی در صحنه خیالم نبینن قصد سفر نخواهم داشت

پس از داشتن یک روز سخت و عجیب ، دادگاه ، بانک ، تعزیرات ، اداره ثبت و اجرا .... پایان امروز پایان ۱۵ سال بود ... ساعت ۹:۴۶ شب بود که گفت من دیگر حسی به تو ندارم

نمیتوانم فکرم را جمع کنم نمیتوانم به ایستم

از رفتم مادرم دیگر روی خوش ندیدم ، هر روز بد تر پیروز شد

درست ده روز بعد از اتمام درسش دیگر نمیخواهد ادامه دهیم ....

پاسخ من فقط این بود ، تو تصمیم خود را گرفته ایی و من به آن احترام میگذارم ...

ولی انتظار این صحبتها را نداشتم .... با هزاران آرزو در این زندگی میجنگیدم ... که از الان ارزوهایم دیگر نیستند ...

من بدون او زندگی کردن را بلد نیستم