هنوز نمیدانم ، فکر میکنم خواب بود ، نمیدانستم چه بگویم ، نمیدانم بدپن او چگونه است ...
نمیدانم نمیدانم
چه شد ، من کجا بودم ، او کجا بود ، به یک باره دیگر نمیخواهد باشد
تمام فرارها به ذوق دیداره
کسی که منتظر نداره ذوق فرار هم نداره
ذوق بیرون زدن هم نداره
من به شخصه تا مقصد خوش آهنگی در صحنه خیالم نبینن قصد سفر نخواهم داشت
پس از داشتن یک روز سخت و عجیب ، دادگاه ، بانک ، تعزیرات ، اداره ثبت و اجرا .... پایان امروز پایان ۱۵ سال بود ... ساعت ۹:۴۶ شب بود که گفت من دیگر حسی به تو ندارم
نمیتوانم فکرم را جمع کنم نمیتوانم به ایستم
از رفتم مادرم دیگر روی خوش ندیدم ، هر روز بد تر پیروز شد
درست ده روز بعد از اتمام درسش دیگر نمیخواهد ادامه دهیم ....
پاسخ من فقط این بود ، تو تصمیم خود را گرفته ایی و من به آن احترام میگذارم ...
ولی انتظار این صحبتها را نداشتم .... با هزاران آرزو در این زندگی میجنگیدم ... که از الان ارزوهایم دیگر نیستند ...
من بدون او زندگی کردن را بلد نیستم