تلفن منظر به بابا

منظر به بابا تلفن زد ، که من تهدید کردم ، گفتم مالیات خونه مادرت .... علی مخواست یونا رو ببره ، یونا از اون شب ترسیده ، تا دیگه من گوشی رو گرفتم و .... از طلسم گفتم تا هر چی دلم میخواست ... من دو سال و نیم بچه اش رو نگه داشتم رفت سراغ درمان مادرش

توی اسباب کشی هیچ کاری نکرد ، فقط وسایل خودش رو جمع کرد ...

نوشین به پونه همه چی رو گفته ...

مامور نبود از دفتر وکیل بود ، صبح هم نبود عصر بود ساعت ۵

33 روز

پسر قوی و باهوش من ، خیلی بیرحمانه من و تو رو از داشتن و دیدن هم محروم کردند ، هنوز نمیدانم چرا با منو تو اقن کار را کردند ، ولی این را میدانم که هر دوی ما هر روز قوی و قویتر میشویم ، امروز ۳۳ روز است که مجبور به ترک خانه شدم و از عطر و سیمای تو محروم و هر روز دلتنگ و دلتنگ تر ... من بدون شما بلد نیستم زندگی کنم و همه چیز را با شما در ذهن و روحم پرورانده ام ...

امشب خاله ثریا فیلمی از تو برایم ارسال کرد و کمی تحمل این دنیا برایم آسانتر شد ، من به وجودت افتخار میکنم اینقدر قوی و توانا هستی که میتوانند پشت تو پنهان شوند ...

برایت آرزوهای قشنگ دارم ... و یادمان باشد که هیچ شبی نبوده که تسلیم طلوع خورشید نشود

۱۶ شهریور ۱۴۰۳

۶ سپتامبر ۲۰۲۴

محمدعلی بهمنی

شاعر و ترانه‌سرای برجسته در ۸۲سالگی درگذشت.

دلخوشم با غزل ی تازه

همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم

کافیست

قانعم

بیشتر از این چه بخواهم از تو؟

گاه گاهی که کنارت

بنشینم کافیست

گله ای نیست

من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را

خوب ببینم کافیست

آسمانی تو!

در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است

زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت

گه گاه

برگی از باغچه ی شعر

بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزلی

شور انگیز

که همین شوق ٬ مرا خوب ترینم !

کافیست

۱۰ شهریور ۱۴۰۳

هزار گلخانه آواز

اولین صحبت

پس از ۲۹ روز با جان بابا ویدئو کال کردیم با هم و از اسباب بازیهاش برای من گفت ... چقدر بزرگ شده بود چقدر دلم برایش تنگ .... نمیدانم چه شد ، نمیدانم چرا !!!

ازدواج از نگاه جبران خلیل جبران

به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند مسازید
بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما.
جام یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید
از نان خود به یکدیگر بدهید اما از یک گرده نان مخورید.

با هم بخوانید وبرقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها بگذارید.
همان گونه که تارهای ساز تنها هستند با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.

دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری
زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هایتان را نگه دارد.
در کنار بکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ
زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند
و درخت بلوط و درخت سرو در سایه ی یکدیگر نمی بالند.