برگشت

ساعت ۶ عصر بود ۸ اگست ، که خانم ترانه تمام برگه ها رو داد امضا کردم و بلیط گرفتم برای بازگشت ، میثم منو رسوند تیگوانا ، و رفتم مکزیکو سیتی بعد هم کنکون بعد هم استانبول ، توی راه بودم که دکتر حمید تماس گرفت گفت دنا دنبالت میگرده ، باز یه نقشه دیگه داره حتما ، بهش گفتم نگه من کجا هستم ، رسیدم استانبول پروازم کنسل شده بود یه بلیط دیگه گرفتم و برای شش صبح امروز بود دهم اگست ، به ما هتل دادن و با چند نفر اشنا شدم ، با هم رفتیم هتل ، خانم نوشین از سانفرانسیسکو ، خانم فرناز از مونترال ، خانم مریم از اسپانیا و سینا از سوئد ، هر کدام با یک دنیا مسائل خصوصی خود .... ساعت ۱۱ بود رسیدم تهران و رفتم CIP ناناز و جمشید رو دیدم که داشتن برمیگشتن المان بعد اومدم خونه ...

رسیدم خونه حس قوی بودن پیدا کردم ، از فردا صبح به سرعت باید کارهای خودم رو به اتمام برسونم... و خودم رو برای مبارزه و دادگاه آماده کنم

خانم ترانه عصری به من اطلاع داد همه کارها رو انجام داده ، و چند روز دیگه برای ۲۶ روز میرن اروپا ... فکر کنم گفتن ۱۸ اکست میرن

بازگشت

۱۲ جولای ۲۰۲۴ بود که با هزاران آرزو و امید به سمت آمریکا حرکت کردم ، از داخل فرودگاه تیگوانا بی روح بودن و نقاب را متوجه شدم ، ولی امیدوار بودم ...

۱۳ جولای بود که رسیده بودم ، وقتی به خانه رسیدیم با جان بابا بازی کردم کلی برای من تعریف کرد ...

۱۷ جولای بود که متوجه شدم که درخواست طلاق یک ماه پیش پر شده ، و من بی اطلاعم چگونه میشود اینقدر نقش بازی کرد !!!!

ما با هم صحبت کردیم تا سیتیزنی من ان را متوقف کنیم ، کلی برای خانه جدید وسیله خریدم ، به خانه جدید رفتیم ، هر روز با جان بابا بازی میکردم با اینکه روزها و شبهای بدی بود ولی جان بابا و بازیها عالی بودن

سوم آگست به مکزیک رفتم و برگشت متوحه شدم دادگاه را متوقف نکردن و منتظر هستن تا من اقدامی نکنم تا محکوم بشم ،

نفهمیدم چه شد طلسم را دیدم ، فیلم برداری میکرد تلفنش را گرفتم به من حمله کرد ... طلسم را به توالت انداختم ...

امدم از خانه با ماشین بروم بیروم که به من گفت ماشین را اعلام سرقت میکنم ...

این چند روز هیچ کس نفهمید به من چی میگذرد ...

امشب به ایران باز میگردم ، از دوستی که به من کمک کرد بینهایت سپاس گذارم ...

فقط این را میدانم حتی نگذاشتند با یونا خداحافظی کنم ،

این یک شروع جدید و دوباره است

شب اومدم خونه میثم

عجیب بود برای من ، زنگ به پلیس

وقتی متوجه شدم درخواست طلاق رو نگه نداشته ، گفتم باهاش صحبت کنم ،

داشتیم صحبت میکردیم و حرف مسافرت زدیم با یونا ، ولی اون داخل حیاط پرید به من داشت صدای منو ضبط میکرد . موبایلش رو گرفتم به من حمله کرد تا موبایل رو بگیره ، از خونه زدم بیرون با تمام وسایلم ، اومدم سن دیگو ماشین رو گذاشتم داخل خونه ، و رفتم خونه دوستم . 😴

دیگه این زندگی جور در نمی یاد 😴

امشب تنهایی رفتم Newport Beach

دعواکن، ولی با کاغذت؛

اگر از کسی ناراحتی، یک کاغذ بردار
و یک مداد،
هرچه خواستی به او بگویی،
روی کاغذ بنویس،
خواستی هم داد بکشی؛
تنها سایز کلماتت را بزرگ کن
نه صدایت را؛
آرام که شدی، برگرد و کاغذت را نگاه کن،
آنوقت خودت قضاوت کن؛
حالا میتوانی تمام خشم نوشته هایت
را با پاک کن عزیزت پاک کنی.
دلی هم نشکانده ای،
وجدانت را نیازرده ای؛
خرجش همان مداد و پاک کن بود،
نه بغض و پشیمانی
گاهی میتوان از کورهء خشم پخته تر بیرون آمد!!

تجربه جالبی بود تنهایی و افکار آن ، قدم زدن تا ساعت ۱۱ شب

اولین روز کاری

‎اولین روز کاری، روزی است که هیچ‌گاه از یاد آدم‌ها نمی‌رود. امروز یاد ۱۵ سالگی‌ام افتادم، زمانی که اولین شغلم را آغاز کردم. آن روز جنسش با نمام روزها فرق دارد. طی این ۳۰ سال، چقدر فراز و نشیب‌ها را پشت سر گذاشته‌ام... چقدر تجربه‌ها اندوخته‌ام. تجربیاتی که ارزش واقعی‌شان را تنها رنگ موها و پوست کف دستانم می‌دانند. فهمیدم مهمترین چیزهای زندگی ، آگاهی ، پذیرش ، گذشت ، توان انسان است .

‎ امیدوارم هر روز، رضایتت از زندگی و دستاوردهایت حال دلت را خوب کند.
‎انسان، دشواری وظیفه است و امید، گاه ضد غریزه. رنج‌ها همیشه به ما هجوم می‌آورند، اما مهم عمل ماست. عدم قطعیت، ذات جهان است.


اول جولای ۲۰۲۴

اسباب کشی

امروز روز اسباب کشی بود ، از ۶ صبح بیدار شدم ، دوش و ...

کارگرها ساعت ۱۱ اومدن و شروع کردن مثل برق به بوردن وسایل

من هم ساعت ۱:۳۰ ماشین رو پر کردم و تنهایی اومدم خونه جدید

وسط اسباب کشی مجبور شدم بگم امروز روز سختی هست برای هم سخت ترش نکنیم ...

وارد خانه شدم وسابل را پیاده کردم و رفتم گل ث شیرینی و کمی میوه بسته بندی خریدم و در یخچال گذاشتم

اصلا هیچ کس هیچ توجهی به اینها نداشت

طرفهای ۷ رسیدن خونه و جان بابا خیلی خوشحال شد ،،

ساعت ۸:۳۵ بود که رفتن شب خانه خاله

من اولین شبی هست که در امریکا تنها میخوابم

واین شب را تنهایی در اولین شب در خانه جدید میخوابم

امیدوارم رابطه مان خوب شود و همه چی به گذشته بازگردد

اسبابکشی

امروز روز اسباب کشی است و همه منتظر امدن کامیون هستیم

این فصل زندگی در سن دیگو هم به اتمام رسید

پیش به سوی اورنج کانتی

من با این بی تفاوتیها آشنا هستم ،

من با این رفتارها که صحبت میکنم و نکاهش به جای دیگری باشد و خود را بیتفاوت نشان دهد آشنا هستم .

آمدیم تا یخچال و لباسشویی را تحویل بگیریم ، تمام راه انکار من در ماشین وجود ندارم ، هر موقع صحبت کردم با بی تفاوتی جوابم را داد ، حس اضافه بودن داشتم ، تا که رسیدیم

من از آباژور صحبت میکردم او به جای دیگه نگاه میکرد ،

زندگی همین است ...