هفته گذشته من رو با پایانش ، در آغوش شروعی دیگر نهاد ...
مالیات ، اداره کار ، دادگاه ، سرم ، بوی تن ، گام صدا ، مهتابی تر از مهتاب ، پدرم ، مرور گذشته در مسیر بازگشت ...
دل قوی دار ...
ما تیغ نداریم و سپر نیز نداریم از تیغ تو ای دوست حذر نیز نداریم
هفته گذشته من رو با پایانش ، در آغوش شروعی دیگر نهاد ...
مالیات ، اداره کار ، دادگاه ، سرم ، بوی تن ، گام صدا ، مهتابی تر از مهتاب ، پدرم ، مرور گذشته در مسیر بازگشت ...
دل قوی دار ...
ما تیغ نداریم و سپر نیز نداریم از تیغ تو ای دوست حذر نیز نداریم
پس از مطالعات و مشورتهای لازم برای شکایت اداره کار ،
دوشنبه ۲۳ مهر بود ، میخواستم برم سمت دوکی ژوون ، ناهار معدنی و سید طاهر اومدم ناهار خونه من ، عصر بود که حرکت کردم به سمت کلبه ، دوکی ژوون شب اومد کلبه و شب پرونده رو با هم مرور میکردیم که ترانه تماس گرفت ...
صبح رفتم اداره کار و...
شب هم موندم مجدد کلبه
میخواستم برای اولین بار بیارمش Qz ، یه رضایت و شاید یه خوشحالی غنی داشتم .
چهارشنبه شب پس از مطب حرکت کردیم به سمت قزوین ...
پنج شنبه ، ساعت نزدیک ۱۲ بود که در دفتر فشار دوکی ژژون افتاد خلاصه سرم و ...
اومدیم خونه و ناهار و استراحت شب .
پنج شنبه ماه کامل را در فدک دیدیم ... کلی صحبت کردیم ...
جمعه ، ارثیه ، اقبالی ، بعد حرکت ،Ra
توی مسیر از شغلها و گذشته خودم خیلی صحبت کردم ،
و اینستا همدیگر را add کردیم ، و او یک پیغام در موقع برگشت به من داد
و این که تو این صفحه رو فعال کردی با وجود همه اون عکسها ببخش ولی ،
(برام اون روی صادق و روشنت کدر شد کمی علی )
متوجه شدم قبلش باید علت آن را میگفتم ...
چقدر روزها سخت میگذرد ، جان باباتی
هر چه سعی میکنم نمیگذارند من با تو ارتباط داشته باشم
میخواهند ما را از هم دور کنند
تمام این شبها بیدار بودم ، مدتی است که نخوابیده ام
پسرم عزیزم ، فردا میشود ۲ ماه است این روزگار با بی رحمی منو تو را از هم دور کرده اند ، ولی این فقط یک خیال است ... ، در این مدت دایی نازنینت فقط دو بار ما را در کنفرانس کال به دیدار هم قرار داد ، و توانستیم با هم همصحبت شویم ، این روزها هم میگذرد ، امشب شب تولد پدرت هست ، و تنها در خانه نشسته است ، کمی دلگیرم ولی امیدوار مانند همیشه ...
کلی برای ارتباط خودمان با مشاورین صحبت کرده ام ، امیدوارم بتوانیم هر دو در این مسیر جدید با یکدیگر خوشحال و موفق باشیم ، یادت باشد همیشه ما باید به مادرت احترام بکذاریم ، و او مادر نازنینی است ، شاید منو او با هم نتوانیم همدل و همراه باشیم ولی او زن شایسته ایست ... ، امشب کلی از فیلمها و تصاویر تو را مرور کردم ... ما حتما به زودی هم هم سیراب میشویم ... بدان همیشه در کنارت هستم و تو قهرمان زندگی من هستی ....
دوستت دارم وسلامت روان و احساس و جسم و روحت آرزوی من است ...