حکم

رای دادگاه صندوق امد و من محکوم شدم .. ولی میدانم که عبور میکنم

اولین رویارویی با مریم خانم

همین الان رفتم بالا چند تا مطلب رو به بابا یگم ، ساعت ۹:۱۰ دقیقه صبح بود پدرم نبود و مریم خانم در خانه بود و برای اولین بار رویارویی ما پیش امد ..،

دنیا

برای امروز:

دنیا نه مطلقاً سیاه است، نه مطلقاً سفید.

آدم‌ها نه تماماً خوب‌اند، نه تماماً بد.

در هرکدام از ما آن‌قدر لغزش هست که کامل نباشیم،

و آن‌قدر نور که هیچ‌وقت تاریکیِ محض نشویم.

در این جهان

آن‌قدر امید هست که ناامید نمانیم،

و آن‌قدر ناکامی که مستِ خوشیِ همیشگی نشویم.

پس اگر غروبی دلت گرفت،

طلوع را هم به یاد بیاور.

اگر خزان دیدی،

به بهار هم فکر کن.

اگر از کسی رنجیدی،

یادت باشد همان آدم،

جایی در زندگیِ دیگری

قهرمانِ قصه است.

نه همیشه ناامید باش،

نه همیشه امیدوار.

زندگی اقتضای احساساتِ مختلف دارد.

همه‌چیز نسبی‌ست…

حتی خوب بودن، حتی بد بودن.

روی هیچ‌کس و هیچ‌چیز

نمی‌شود مطلقاً حساب کرد؛

اما یک چیز را یادت نرود—

از میان این‌همه آدم،

باید بتوانی روی «خودت» حساب کنی.

۱۷ بهمن

سال چهارم مادرم بود و رفتم و با صحبت حل شد و شب ماندم پیشش

پدر ، قلب تپنده قدرت و آگاهی

انگار در قبرستانی پر از نقاب داشتم راه میرفتم و فقط صدای خورد شدن نقابها زیر پاهایم گوشم را پر کرده بود ، صدا هر لحظه آشنا و آشنا تر میشه …
چنگهایش در من فرو میرفت ، داشتم سالاد پدرم را درست میکردم
اولین بار بود که نمیتوانستم با پدرم صحبت کنم ، پسر جان علی آقا کجایی !! بله بابا ، هستم … زخم و غمم رو به سالگرد مادرم ربط دادم … کاملا میدانستم پدرم میداند در من چه میگذرد که همین خواستم حرفی را شروع کنم گفت اشکالی نداره ، اشکالی نداره ، گفتم من که هنوز حرفی نزدم ، گفت اگه نمیخوای بگی … اشکالی نداره …
انگار فهمیده بود میخواهم فرار کنم از گفتن … چند ثانیه سکوت فضا رو بورد به سمت …
پرسیدم بابا نقاب آدمها ار کجا میاد و چرا میاد و کاراییش چیه … انگار آمادگی و منتظر شنیدن این حرف من بود … خیلی سریع با لبخند با مهر و بدونه نگاه به من و سرگرم کارهای خودش منو در باتلاق امنیت خودش زمین گیر کرد …
همه نقابها بد نیستن ، جوری تقاضا ، جوری خواهش و تمنای نا نوشته … خوانش و شنیدن اون نقاب عصاره ایی طلایی هست که مادر تمام پادزهرهای دنیاست …
تو هم امشب نقاب داشتی و من مثل پادزهر دادم دستت … به همین سادگی و تمام … گیج شده بودم زل زدم به پدرم …
زاویه نگاه آدمها ، پردازش صحیح آدمها چقدر میتونه دنیا رو زیبا و امن پر از سبزی و تازگی نگه داره براشون …. ما آدمها بعلت عدم آگاهی و غرور و خودشیفتگی و شاید هزار چیز دیگه بزرگترین آسیب رو خودمون به خودمون میزنیم …
فقط یک جمله ساده و کوتاه …
ممنونم که ظرفها رو میشوری اون آب که باهاش الان ظرف ها رو میشوری
بررگترین نعمت و مایه حیات‌ِ ، اما درونش غرق هم میشی و سیل و …


۱۴ بهمن ۲۲:۴۵
۱۴۰۴

پایان

شروع هم روز ۱۳شهریور ۱۴۰۳ اولین پیغام

پایان هم در روز ۱۳ بهمن ۱۴۰۴ - دقیقا ۱/۵ سال

با دروغ آزمایشگاه و پنهان کاری ...

۵۴۵

امروز ۵۴۵ روز است ندیدم یک دیگر را ، هفت روز دیگر مادرم ۵ سال است از بین ما رفته و از فردا شکایت از ان را که پدرم را اینهمه اذیت کرد شروع میکنم ...

قل هو الله احد

منتظر ۱۳ بهمن باش که مانند اسمت سیاه پ و ش میشوی