تولد ۴ سالگی جان بابا

امشب برای من شبی سنگین و بغض‌آلود است. تولد یونا است، پسر نازنینم که بودنش همیشه به زندگی من معنا و رنگ دیگری می‌بخشید. اما امسال، به جای شادی و هیجان دیدن صورتش، تنها سکوت و دلتنگی همدم من شده‌اند. از او بی‌خبرم، نمی‌دانم امشب چگونه می‌گذرد، چه کسی در کنار اوست، و آیا کسی به او گفته که پدرش با همه وجود در این شب خاص به یاد اوست؟

حسرت شنیدن صدایش، دیدن نگاه معصومش، و لمس دست‌های کوچکش، دلم را چنان تنگ کرده که گویی نفس کشیدن هم برایم دشوار شده است. این جدایی تلخ، چیزی فراتر از فاصله‌ای ساده است؛ گویی تکه‌ای از جان من را گرفته‌اند. امشب همه چیز را برایش آرزو می‌کنم: شادی، سلامتی و لحظاتی پر از خنده و خوشبختی. اما در کنار این آرزوها، غمی سنگین نیز با من است که نمی‌توانم این عشق و دلتنگی را به او برسانم، که نمی‌توانم در این شب کنار او باشم.

یونا عزیزم، اگر بدانی که پدرت در هر لحظه از شبانه‌روز به تو فکر می‌کند، شاید این دوری برای من آسان‌تر شود. اما حقیقت این است که هر لحظه نبودنت، قلبم را به هزاران تکه می‌شکند. امیدوارم روزی به آغوشم برگردی و بدانی که حتی در دورترین فاصله‌ها هم، پدرت تو را با همه‌ی وجود دوست دارد و همیشه به یادت است.

من هر روز قویتر میشوم ، قوی و قویتر ...

دلتنگی

با دلتنگیهایت مهربان باش ، شاید آرام بگیرند

به رسم تمام چیزهایی که به رسم آنها مهربان بودی

آرام شدند و رفتند .

جانم

دلم نه جانم برای تو تنگ شده است

استاد او

در اوج معاشقه ... این مجموعه از هارمونی خارق العاده ایی ...

استادم هم به من گفته بود ... 😴😵‍💫😵😴😵‍💫😵 چه تخیلی داره استادم ...

نفر سوم چگونه در اون لحظه در ذهن اوست .... !!!

تعبیر آن برام کمی دشواره

وکیل

ساعت ۷:۳۰ بود که دکتر جوونی حرکت کرد و برای اولین بار با ماشین خودش اومد پیش من که فردا بریم با هم کنگره ، و بیایم برای ۲۵۱ پیش پدرم ، ساعت ۸:۳۰ بود که از امریکا با من تماس گرفتن از فکر کنم پلیس بود... به نوید گفتم و دیگر قرارداد ها را برای من ارسال کرد و با دکتر جووونی بودیم که امضا کردیم ... دیگه شروع شد به امید پیروزی ... من تمام سعی خودم را کردم ... که روبروی آنها نه ایستم ...

با اخرین مکالمه با جان بابا و اون حرکت داییش دیگه نا امید شدم ...

امیدوارم به بهترین شما به پایان برسد ...

تماس تصوری سوم

از شاهرخ وکیلشون یک ایمیل داشتم که یکشنبه ساعت ۹:۳۰ شب با جان بابا صحبت کنم ، خانم دکتر کمیسیون ۲۱۶ داشت و بابا در حال تنظیم گزارش بود ، من ۹ از پیش بابا اومدم خونه تماس برقرار شد و سورنا از بونا سوء استفاده کرد و بچگب گفت به مادر من بی احترامی نکن .... بچه رو تحت فشار گذاشته بود ...، فرزاد و خواهرم را روی خط اوردم و با جان بابا صحبت کردیم ... بعد رفتم نامه دارایی را برداشتم و زدم به جاده ... تمام مسیر را با دکتر صحبت کردم و فرزاد هم نامه اعتراض را اماده کرد و دم هتل کادوس ارسال کردم ، ... صبح با هم رفتیم دارایی ... ، ۲۱۶ رد شد و اماده ۲۵۱ هستیم

باز هم من شب ماندم و به کنار دریا ...