امشب برای من شبی سنگین و بغض‌آلود است. تولد یونا است، پسر نازنینم که بودنش همیشه به زندگی من معنا و رنگ دیگری می‌بخشید. اما امسال، به جای شادی و هیجان دیدن صورتش، تنها سکوت و دلتنگی همدم من شده‌اند. از او بی‌خبرم، نمی‌دانم امشب چگونه می‌گذرد، چه کسی در کنار اوست، و آیا کسی به او گفته که پدرش با همه وجود در این شب خاص به یاد اوست؟

حسرت شنیدن صدایش، دیدن نگاه معصومش، و لمس دست‌های کوچکش، دلم را چنان تنگ کرده که گویی نفس کشیدن هم برایم دشوار شده است. این جدایی تلخ، چیزی فراتر از فاصله‌ای ساده است؛ گویی تکه‌ای از جان من را گرفته‌اند. امشب همه چیز را برایش آرزو می‌کنم: شادی، سلامتی و لحظاتی پر از خنده و خوشبختی. اما در کنار این آرزوها، غمی سنگین نیز با من است که نمی‌توانم این عشق و دلتنگی را به او برسانم، که نمی‌توانم در این شب کنار او باشم.

یونا عزیزم، اگر بدانی که پدرت در هر لحظه از شبانه‌روز به تو فکر می‌کند، شاید این دوری برای من آسان‌تر شود. اما حقیقت این است که هر لحظه نبودنت، قلبم را به هزاران تکه می‌شکند. امیدوارم روزی به آغوشم برگردی و بدانی که حتی در دورترین فاصله‌ها هم، پدرت تو را با همه‌ی وجود دوست دارد و همیشه به یادت است.

من هر روز قویتر میشوم ، قوی و قویتر ...